
هیچ چیز نمی توانم بگویم
هیچ چیز در باره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم …
آنچه آغاز شده است مرا به سکوت واداشته است
احساس می کنم
که پرنده ی موهومی شده ام که
وارد فضای بی کرانه ی عدم شده است
اصلا نمی دانستم ،
احساس نکرده بودم که ننوشتن هم کاری
چه مصدری و آقاتر از این در زبان بشر هست؟
می توانم باستم و صبر کنم ، تحمل کنم
و نیز می توانم کسی را که با من آشناست ، خویشاوند است، به من مومن است،وادار کنم
بایستد، تحمل کند، صبور باشد...
خدایا تو زندگیم بعضی موقع ها فراموشت کردم ولی تو... اینجوری جوابمو دادی...دیگه نمیدونم
چی بگم.
بزرگ بودن و مهربون بودنتو هیچ کس نمی تونه وصف کنه...
خدایا من چقدر قدرنشناس بودم...بهت قول میدم نذرمو ادا کنم...خودت میدونی چیه...
تقریبا دوسالی هست که نیومده بودم اینجا... بالاخره درس و کنکور و ...بالا خره ما هم
شدیم دانشجو و به رشته ای که می خواستیم رسیدیم...اونم به لطف خدا
خیلی وقته نرفتم سراغش...کم کم داره از خودم بدم میاد. ...
چرا حس نوشتنمو گذاشتم گوشه ی ذهنم خاک بخوره...حیف نبود اون همه احساس؟!
چرا به حرفش گوش ندادمو همیشه یه وقت واسه احساس دوران...
نمی تونم بنویسم...خیلی وقته ننوشتم...کاشکی بشه برگرده...

آپ بعدی تا نتیجه ی بعدی......
از همه جهت التماس دعا..................................![]()
خدا حافظ....


