تبليغاتX
....در آغاز هیچ نبود....

تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت :10:39
 

هیچ چیز نمی توانم بگویم
هیچ چیز در باره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم …
آنچه آغاز شده است مرا به سکوت واداشته است
احساس می کنم
که پرنده ی موهومی شده ام که
وارد فضای بی کرانه ی عدم شده است
اصلا نمی دانستم ،
احساس نکرده بودم که ننوشتن هم کاری
چه مصدری و آقاتر از این در زبان بشر هست؟
می توانم باستم و صبر کنم ، تحمل کنم
و نیز می توانم کسی را که با من آشناست ، خویشاوند است، به من مومن است،وادار کنم
بایستد، تحمل کند، صبور باشد...

نوشته شده توسط م.ش | موضوع: | لينک ثابت |
زندگیم رنگ و رو گرفت
تاريخ: چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت :13:53
خدایا خیلی ازت ممنونم. وای خدا تازه دارم قدر بزرگیتو بخشنده بودنتو می فهمم...

 

خدایا تو زندگیم بعضی موقع ها فراموشت کردم ولی تو... اینجوری جوابمو دادی...دیگه نمیدونم

چی بگم.

 

بزرگ بودن و مهربون بودنتو هیچ کس نمی تونه وصف کنه...

 

خدایا من چقدر قدرنشناس بودم...بهت قول میدم نذرمو ادا کنم...خودت میدونی چیه...

 

تقریبا دوسالی هست که نیومده بودم اینجا... بالاخره درس و کنکور و ...بالا خره ما هم

شدیم دانشجو و به رشته ای که می خواستیم رسیدیم...اونم به لطف خدا

 

خیلی وقته نرفتم سراغش...کم کم داره از خودم بدم میاد. ...

 

چرا حس نوشتنمو گذاشتم گوشه ی ذهنم خاک بخوره...حیف نبود اون همه احساس؟!

 

چرا به حرفش گوش ندادمو همیشه یه وقت واسه احساس دوران...

 

نمی تونم بنویسم...خیلی وقته ننوشتم...کاشکی بشه برگرده...

 

 

نوشته شده توسط م.ش | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت :12:55
عمر وبلاگ ما هم زیاد نبود .....دیگه فرصتی نیست....

آپ بعدی تا نتیجه ی بعدی......

از همه جهت التماس دعا..................................

 

 

                                                                          خدا حافظ....

 

 

 

 

نوشته شده توسط م.ش | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo